دلم خیلی تنگ است
دلم خیلی تنگ شده ، با خودم فکر می کردم چرا هر وقت می گوییم دل فوری میرویم سراغ قفسه سینه و گمان می کنیم چیزی آنجه هست که نامش دل است ...
از خودم پرسیدم چرا همیشه فکر میکنم دل یک جایی نزدیک قلب یا توی همان قلب است ، اما نمی دانم چرا هر وقت دلم تنگ میشود انگار که یک چیزی توی قفسه ی سینه ام قنج میرود ، انگار یک چیز سفت و سخت را می کشند روی یک جای نازک ، دلم امشب خیلی تنگ است و دلم تو را می خواهد و تو پرسیدی فقط دلت یا خودت هم می خواهی ...
نمی دانم ، نمی دانم ...
می دانم که دوست نداری بگویم مگر چیزی به جز دل هم مانده ، می دانم که راست می گویی، می دانم که فقط دل نباید مانده باشد، می دانم که عقلم باید بی وقفه کار کند ، اما امشب خسته شده ام ، امشب می خواهم مثل همه باشم ، می خواهم بهانه ی آغوشت را بیاورم ، امشب بیتابم و راست می گویم ، امشب بی تابم ، فکر می کنی این همه زمان برای بیتاب شدن کافی نباشد؟ امشب حسابی بی تابم ، اما نمی گویم که دلم بی تاب است ، بلکه این عقل سرکش نیز بی تاب توست ، همین که خیلی خیلی خیلی به بیراهه می رود ، همینکه نمی خواهد بزرگ شود ، امشب بیتابی امانم را بریده ، خواستم با اشکهایم خنک شود ، اما آتشین تر از آن بود که خنکای اشکم سردش کند و راستش را بخواهی به گمانم اشکهایم هم آتش بیار معرکه شده اند و هیزم به آتش ِ این بی قراری می ریزند ...
دوستت دارم
خیلی خیلی خیلی دوستت دارم 
